دریادریا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

بزرگترین معجزه کوچولو

یک تجربه!

1392/2/29 19:39
نویسنده : مامان هانیه
302 بازدید
اشتراک گذاری

23 ماه و اندیه که دارم مادری میکنم البته به اضافه 9 ماه! امروز داشتم با خودم فکر میکردم اگه بخوام برگردم به اولین روزی که فهمیدم خدا یه تیکه از وجودش رو تو وجود من قرار داده و دوباره همین مسیرو قرار باشه طی کنم، چه کارایی رو انجام میدادم که ندادم و چه کارایی رو انجام نمیدادم که دادم؟؟! شاید یه گوشه از این تجربه ها به درد یه نفر بخوره... کسی چه میدونه!

 

بذار ببینم......

 

اگه برمیگشتم به دوره بارداریم...

 

یه بار یادمه خیلی خودمو خسته کرده بودم و تو تکونات کم شده بود خیـــــــــــــــلی ترسیدم البته خدا رو شکر مشکلی نبود. اما اگه برمیگشتم بیشتر مراقب خودم میبودم...

 

اینقدر کورکورانه به حرف دکترم گوش نمیدادم و اون تاریخی که بهم گفته بود برم بیمارستان واسه القای درد، گوش نمیکردم. صبر میکردم درد زایمان خودش شروع بشه. قطعا اونجوری بدنم آمادگی بیشتری برای زایمان پیدا میکرد و اون همه مشکلات بعدش به وجود نمیومد...

 

باز هم به حرف دکترم گوش نمیدادم و از هیچ روش تسکین دردی استفاده نمیکردم. اون مسکن لعنتی که بهم تزریق کردن نذاشت که هیچ خاطره ای از لحظه تولدت به یاد داشته باشم. هنوز بعد دوسال که بهش فکر میکنم اشکم میریزه. نتونستم باهاش کنار بیام... آخه این مهم ترین دلیلی بود که بخاطرش خواستم طبیعی زایمان کنم اما....

 

اگه برمیگشتم به روزای اول تولدت...

 

اینقدر بخاطر اینکه تو حتما و فقط شیر خودم رو بخوری سخت گیری نمیکردم. هفته اول تو سیر نمیشدی و شبا تا صبح گریه میکردی و خوابت نمیبرد. هنوز صداش تو گوشمه... بعد 20 روز مقاومت آخرش هم مجبور شدم بهت کمکی بدم. خوب اینکارو از اول میکردم که تو اینقدر اذیت نمیشدی...

 

دیگه چیزی یادم نمیاد که به خاطرش پشیمون باشم. خدایا شکرت که تعداد پشیمونیام فقط اینقدره!

خوشحالم و ممنون از خدای مهربون که تونستم همونجور که همیشه آرزو داشتم دو سال اول زندگیت رو کامل کنارت باشم...

شاکرم که با وجود اینکه شیر کمکی هم میخوردی تونستم همونجوری که همیشه دوست داشتم دو سال کامل بهت شیر بدم(البته هنوز 23 روزش مونده!)...

به اندازه همه نفس هام و نفس هات سپاس که با وجود همه بی تجربگی هام و کم و کاستی هام تونستم تا الان بهترین کاری رو که بلد بودم و تونستم برات انجام بدم. تو الان یه دختر سالم، سرحال، شیرین و مهربون در آستانه دو سالگی هستی که به خاطر لحطه های بودنت هر چقدر هم شکر کنم بازم کمه...

دخترم، پاره تنم، قلبم، نفسم

دوستت دارم خیــــــــــــــــــــــــــــلی بیشتر از اینکه بتونی تصور کنی...

 


دوستای خوبم اگه دوست داشتین شما هم به سوالای که من از خودم پرسیدم تو نظرات یا تو وبلاگ نی نی هاتون جواب بدین به نظرم مجموعه خوبی میشه. ممنون

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (24)

الهه مامان گلسا
30 اردیبهشت 92 0:41
هاله جون ممنون که خبرم کردی واسه این پست راستش من از اینکه چرا زودتر اقدام نکردم برای بارداری پشیمونم اینکه چرا سزااااارین رو انتخاب کردم. و آخریش اینکه چرا تو خوردن مایعات برای افزایش شیرم کوتاهی کردم .کلا تغذیه ام رو تو شیر دهی خوب بهش نرسیدم کلی فکر کردم خداروشکر فقط همینا بود ممنون هاله جون که به یادم آوردی که چقدر باید شکر گذار خدا باشم
الهه مامان گلسا
30 اردیبهشت 92 0:44
در رابطه با بعد از تولد گلسا هم از این پشیمونم که چرا به خوابیدن با شیر عادتش دادم هر چند مشکلی برای دندوناش و همین طور از شیر گرفتنش پیش نیومد ولی اگه بارداریم تکرار شه این اشتباه رو نمی کنم بقیه چیز ها هم عالی واقع خدارو صد هزار مرتبه شکر که جز رحمتش چیزی ندیدم
شادی
30 اردیبهشت 92 2:11
و حالا از خوشحالی هام بگم : خوشحالم که تو اون دوران آیه های قران رو زیاد میخوندم و حتی گوش میکردم . خوشحالم که طبیعی رو انتخاب کردم ، هر چند که نشد ! خوشحالم که روز آخر به موقع به دکترم خبر دادم و سزارین شدم ، و الا خدا میدونه چی پیش میومد !! و بعد از دنیا اومدن بهار : خوشحالم که مطالعه کردم و تجربه های زیادی کسب کردم تو زمینه بچه داری . خوشحالم که شیر خودم رو خورد . خوشحالم که به هیچ چیزی عادت نکرد و خودش راحت میخوابید و ...
شادی
30 اردیبهشت 92 2:16
پست قبلی نیومده !
شادی
30 اردیبهشت 92 2:18
شاید اگر میدونستم که قسمت نیست طبیعی بشم ، به اون پیاده روی های خسته کننده تن نمیدادم ! ناراحتم از اینکه از همون روزهای اول بیشتر از اون حدی که باید ، لباس تنش کردم و با هر بادی که بهش میخورد سرما میخورد .
مامان آراز
30 اردیبهشت 92 10:34
خیلی پست قشنگیه هاله جون

من اگه روزای بارداریم بود اون دکتر اولیمو انتخاب نمیکردم چون خیلی ترسو بود و با هر بهونه ای منو میترسوند و گریمو در میاورد -تاثیر بدی رو بچه داره خوب-شاید به خاطر اون بود که 2 هفته زایمانم زودتر واورژانسی شد-

واینکه بعد زایمانم زود سرپا نمیشدم-10روز بعد زایمان همه کارامو خودم انجام میدادم-حتی آرازو بردم حموم-
و
تابستون پارسال به زور...نمیرفتم شمال که اولین و بدترین مریضیتو تجربه کنی-

و کاش با حرف ......موهاتو کوتاه نمیکردم-عاشقشون بودم آخه

ممنون عزیزم
غزاله
30 اردیبهشت 92 10:57
خیلی کار خوبی کردی که این وبلاگ رو راه انداختی و تجربه هات رو در اختیار دیگران قرار می دی. موفق باشی دوست عزیزم، خواهر خوبم

مرسی غزاله جون خوشحال میشم سر بزنی
هدی وسید یاسین
30 اردیبهشت 92 11:06
هاله جونم ممنونم! اگه بر میگشتم به بارداریم بیشتر بیشتر از تکونات لذت میبردم واصلا ابراز ناراحتی نیمکردم! هرگزززززززززززز به اون سیزده به در لعنتی نمی رفتم تا زمین نخورم تا تو مجبور بشی زودتر به دنیا بیایی و بیشتر پیشمون میموندی! بازهم زایمان سزارین با روش اسپاینال را انتخاب میکردم! باز هم همون دکتر رو انتخاب میکردم !چون فوق العاده خونسرد و مطمئن بود! بعد تولد: بیشتر از لحظات شیر خوردنت لذت میبردم! حتما از اون لحظات فیلم میگرفتممممممم! هرچند خیلی خوشحالم که تونستم تمام دوران رو با شیر خودم تغذیه بشی! از همون اول تحقیق میکردم و میفهمیدم که کولیک داری زودتر بهت داروی کولیک میدادم! زودتر میفهیمدم به فلزات بدلی مثل دکمه های فلزی لباس حساسیت درای و هرگز اون جورلباس ها تنت نمیکردم! زود تر برای از پوشک گیری اقدام میکردم تا شاید امادگی ذهنی برات زودتر پیش میومد! اخه قبل پروژه شیر گیری امادگی کامل داشتی اما من فکر میکردم که بعد که از شیر بگیرمت لطمه میخوری (که خدا رو شکر نخوردی)برای همین زودتر اقدام نکردم! بازهم خدا رو شکر میکنم که دوسال عالییییییییییی رو در کنارت گذروندم!دوسال پر از تجربه های جذاب!!!!
هدی مامان مبین
30 اردیبهشت 92 11:38
ممنون از این کار قشنگ و جالب... من اگه بارداریم تکرار بشه... بازم سزارین رو انتخاب میکنم...با روش اسپانیال...ولی زودتربلند میشم راه میرم....و صاف راه میرم....!! و بعد از تولد....خیلی خوشحالم مبین شیر خودم رو خورد...ولی به شیشه هم عادتش میدم حتما برای وقتایی که بیرون میریم....خیلی سختم بود شیر دادن تو خیابون و مهمونی و ...تا یکسال اول اصلا اصراری به غذا خوردنش نمیکنم....همشششششششش شیر بخوره.....و همین! خداروشکر برای فرصتی که به شیرینی بهشت وعده داده شده بود برام....برای مبین و برای لحظه های ناب مادری... خدایا شکر...
مامان تینا
30 اردیبهشت 92 19:10
دوست داشتم دیرتر زایمان کنم دکترم گفت انقباض داری و من حرفشو گوش دادم و 37 هفته زایمان کردم دوست داشتم تا 3 هفته دیگه دخترم تووجودم میموند و خوب رشد میکرد عوارضش هم زردی طولانی بود که خلی اذیت شد و اذیت شدیم همین
صدف
30 اردیبهشت 92 20:07
واااااااای هانیه عزیزم چه پست عالی گذاشتی
من اگر برمیگشتم به بارداریم :
یادمه یکروز با یک تلفن خیلی خیلی ناراحت شدم، طوری که وسط آشپزخانه رو زمین نشسته بودم و بلند بلند گریه میکردم . اون روز تو اذیت شدی تکون نمیخوردی ساعت 12 شب رفتیم بیمارستان خانمی که اونجا بود نتونست صدای قلبت رو بگیره منم بلند بلند گریه میکردم و میگفتم بچه ام رو کشتم . خلاصه آرومم کردن و همه چیز به خیر کذشت ولی ناراحت و پشیمونم باید بیشتر ازت مراقبت میکردم .
البته حالا که خودمونیم اون طرف هم نباید اون تلفن رو به من میزد . نـــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟



واقعا!
صدف
30 اردیبهشت 92 20:12
اگر به روزهای اول تولدت برگردم :
تو مریض بودی و توی بیمارستان و من همش درحال گریه کردن . بهم میگفتن انقدر گریه نکن شیرت خشک میشه ، شیرت تلخ میشه . ولی من دست خودم نبود . الان پشیمونم چون شیرم خشک شد و تو حدودا 2/5 بیشتر شیر نخوردی . چون شیرم خیلی کم شده بود. ولی به خدا دست خودم نبود همش فکر میکردم تو داری از پیشم میری . منو ببخش پسرِ موفرفری نازم

هانیه عزیزم خیلی پستت عالی بود خیلـــــــــی

ممنون دوست خوبم
سعیده
31 اردیبهشت 92 8:01
ممنون بابت این پست عالی که گذاشتی..........بعد از نوشتن همه بچه ها همه رو جمع بندی کن و تو یه پست جدید بذار مطمئنا برای تازه کارها مثل یه دایره المعارف میمونه


ممنون سعیده جون پیشنهاد خوبی دادی حتما اینکارو میکنم
سعیده
31 اردیبهشت 92 8:14
منم مثل شادی اول از نکات مثبت میگم -ختم قران و دعاهای هر ماه رو تقریبا خوندم -هر چی که میدونستم برای رشد پسرم مفیده و تاثیر مثبتی داره خوردم -سزارین رو انتخاب کردم و یکی از خاطرات خوب زندگی ام رو بدون درد و ناراحتی داشتم -با خوندن سوره عصر تا آخر حاملگی و حتی روز زایمان خیلی آروم بودم و آرامش باورنکردنی داشتم که حتی به پسرم هم منتقل شده بود و خیلی آروم بود -انتخاب بیمارستان خیلی خوب با کادر عالی که هم باعث راحتی خودم بچه و مامانم که همراهم بود شد -استفاده از شیاف مسکن هر سه ساعت برای جلوگیری از درد بعد از زایمان که تاثیر عالی داشت و پیشنهاد مامانم بود و حالا نکات منفی: -توی جلسه توجیهی شیر دهی روز دوم زایمان به توصیه ها خوب گوش نکردم و اصلا نفهمیدم چی گفتن و این باعث شد شیر پاستوریزه زیاد بخورم و مهدیار تا چند روز دل درد داشت و گریه میکرد -باز هم به علت سر به هوایی تو جلسه شیر دهی درست شیر دادن رو یاد نگرفتم و مهدیار نمی تونست درست شیر بخوره و هم اون و هم خودم تا چند روز اذیت شدیم -بعد از فهمیدن اینکه مهدیار زردی داره و باید توی خونه زیر دستگاه باشه اینقدر خودم رو اذیت نمی کردم و به حرف بقیه که میگفتن بابا دو روزه خوب میشه گوش میکردم و اینقدر گریه نمی کردم -ماههای اول به دنیا اومدن مهدیار اینقدر خودم رو زندایی نمی کردم تو خونه و یکم هم به روحیه خودم اهمیت میدادم
ندا
31 اردیبهشت 92 16:22
به به وبلاگ دریا گلی مبارک
لینکت کردم

درباره این پست
منم نباید میذاشتم دو روز اول از بی شیری گریه کنه
نباید میذاشتم به خاطر زردی خفیف بره زیر مهتابی
نباید به رو پا خوابیدن عادتش میدادم

همینا دیگه

مرسی ندا جون
سمیرا میس
1 خرداد 92 10:05
مطلب جالبی بود
باید زودتر بچه دار میشدم
نباید 2 ماه اجازه میدادم بچه ام شب تا صبح از گشنگی گریه کنه فقط برای اینکه نیاز مادرانه ی خودم و که دلم میخواست خودم بهش شیر بدم رفع کنم!!!

نباید اینقدر به خودم وابسته اش میکردم تا الان اینطوری خودم عذاب بکشم.

چیز دیگه یادم نمیاد...اما خدارو شکر به قول خودت پشیمونیها و تاسفهام خیلی نیست!!!


ممنون که جواب سوالامو دادی
مامان ساره
3 خرداد 92 19:12
ايشالا واسه بعدي ديگه پشيموني واست نمي مونه خواهر


ایشالا!!
مامان ساره
3 خرداد 92 19:13
مرسي كه صادقانه گفتي اينا رو... خيلي مهمه!
مامان ساره
3 خرداد 92 19:21
من اگه برگردم، - به خاطر يه آدم احمق و بي ارزش، اونهمه غصه نميخورم و بلند بلند گريه نميكنم تا هم خودم اذيت شم، هم فرشته كوچولوي توي دلم! - از دوران سنگيني و قلمبگي ام با اون دست و پاهاي ورم كرده و دماغ گندههههه بيشتر، خيلي بيشتر لذت مي برم. و همينطور از حركت ها و مشت و لگدهاي شازده پسر - با اينكه دكترم خيلي خونسرد و خوب بود و خونسرديش باعث شد من 11 ساعت درد زايمان رو قبل سزارين تحمل كنم، بازم همون دكتر رو انتخاب ميكنم و بازم به حرفش گوش ميدم چون خيالم راحته بچه م وزن گرفته و داره به وقت طبيعيش دنيا مياد و شيرم هم بلافاصله بعدش مياد... - كمتر واسه كوچكترين مريضي ها و موارد مي بردمش دكتر، مخصوصا اون آزمايش خون 16 روزگي كه هنوز صداي گريه هاش تو گوشمه - ... ديگه يادم نمياد؟! خداروشكررررررررر به نظرم توي هر شرايطي كه داشتم، سعي كردم بهترين كار رو بكنم و اگه برگردم بازم همون كارو ميكنم. و از همين تريبون از مامان بي نظيرم بسياااااااااار تشكر مي كنم و دستاي مهربونشو مي بوسم چون آرامش و تجربيات اون بوده (و هست) كه باعث شده من الآن تعداد پشيموني هام كم باشه... خدا همه مامانا رو حفظ كنه، و روح ماماناي آسموني رو شاد...
ملیحه مامان پریا
3 خرداد 92 23:56
هانیه جون خیلی موضوع جالبی گذاشتی و منو برد به خاطرات بارداریم اول میگم خوشحالم از اینکه: دوران بارداریم قران میخوندم و گوش میکردم واسه هر لقمه غذایی که میخوردم دقت میکردم که از کجا اومده غسل جمعه تا آخرین لحظه به دنیا اومدن فرشته ام قطع نشد دوران بارداریم لباس با رنگهای شاد میپوشیدم طوری لباس میپوسیدم که انگار از بارداریم و شکم قلمبه ام راضی ام و بقیه هم همیشه میگفتن با مزه ترین زن باردار هستم هههه خوشحام که پریا 19 ماه شیر خودمو خورد خوشحالم که با هر تکون پریا توی شکم آیت الکرسی خوندم خوشحالم که دوران بارداریم به آهنگهای موتزارت گوش میکردم خوشحالم که به حرف پیر خالم گوش کردم که گفت خیلی بچه رو نپوشون بذار سیناپیهای حسیش رها باشه که زود مریض نشه و خوشحالم که همسری علی رغم میل من از اولین شیر خوردن پریا توی بیمارستان قیلم گرفت و خوشحالم که سک هفته به زایمانم به حرف مامانم کردم و لیوان لیوان آب هندونه میخوردم که پریا واقعا سرخ بود و خوشحالم که به حرف مامانم کردم و 10 روز هیچ گرمی نخوردم و پریا زردی نگرفت و ناراحتم که: لز شیر دادنم خیلی لذت نبردم ار اینکه پریا عادت داره روی پا بخوابه دیگه یادم نمیاد
ملیحه مامان پریا
5 خرداد 92 11:49
ببخشید پیر خالم منظورم پسر خاله بود
مامان ساره
5 خرداد 92 14:07
دريا موهات خيلي ناز شده خالههههههه


ممنون خاله جون!
گلناز مامان شایلین
7 خرداد 92 14:12
خیلی پست زیبایی گذاشتی

پشیمونم از این که با پاره شدن کیسه ابم اینقدر هول شدم که یادم رفت بخوام از لحظه بدنیا اومدنت فیلم بگیرن یکی از بزرگترین پشیمونی های من همینه
پشیمونم از این که اینقدر پافشاری کردم تا شیر خودم رو بخوری شاید اگه شیر کمکی میخوردی وزن گیریت بهتر میشد

دوران بارداری من همون جوری گذشت که ارزوشو داشتم از تمام ثانیه هاش لذت بردم کارم رو به خاطر لذت بردن از هر لحظش رها کردم و اصلا پشیمون نیستن
پشیمون نیستم که به خاطر وزن گیری کمت این همه دکتر بردمت با این که بی نتیجه بود ولی خوشحالم که هیچ وقت خودم رو به خاطر کوتاهی کردن در موردش شماتت نمیکنم

هانیه جون بازم ممنون که منو به فکر کردن در باره پشیمونی هام تشویق کردی


سوسن(مامان پرنسس باران)
19 خرداد 92 16:42
هانیه جون شرمنده ار اینکه دیر اومدم .میدونی که درگیر کارای تولد باران بودم.

من خوشحالم از اینکه زایمانم رو بصورت سزارین و اسپاینال انجام دادم.
خوشحالم از اینکه شیر خودم رو خورد.
خوشحالم از اینکه دکتر به اون خوبی رو خدا سر راهم قرار داد...

ناراحتم از اینکه چرا قبل از بارداری نفهمیدم کم کاری تیروئید دارم ...هرچند که اوایل بارداری فهمیدیم و بخیر گذشت.
ای کاش به شیشه هم عادت میکرد تا هم روزا و شبای اول اینقدر گرسنه نمیموند و بعدشم بعضی جاها راحت میشدم.

ممنونم از این ابتکار جالبت.

ممنون که تجربه تو نوشتی