دریادریا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

بزرگترین معجزه کوچولو

دلتنگی...

1392/2/1 14:25
نویسنده : مامان هانیه
334 بازدید
اشتراک گذاری

 هنوز سنگینی دلتنگی های قبلی رو روی دلم حس می کنم که باید با یه دلتنگی دیگه روبرو بشم...

 

هنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوز دلم تنگه برای تکون خوردن های ناگهانیت وقتی توی شکمم بودی. اواین بار که تکون خوردنت رو حس کردم کاملا یادمه چقدر شیرین بود... سر کلاس بودم برای اولین بار معنی «به پهنای صورت لبخند زدن!» رو فهمیدم!! دیگه خودت میدونی که تا آخر اون کلاس هیچی متوجه نشدم جز حضور تو...

 

هنـــــــــــــــــــــــــــــــــــوز دلم تنگه برای اولین خنده هات که خیلی هم کم اتفاق می افتاد! ناشیانه و کج و کوله اما برای من شیرین ترین لبخند دنیا بود...

 

هنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوز دلم تنگه برای صدای آروغ زدنت بعد که سیر میشد از شیر خوردن و من چقدر خیالم راحت میشد با این صدا! یعنی سیر شدی! هیچوقت فکر نمیکردم همچین صدایی برام لذت بخش بشه!

 

هنـــــــــــــــــــــــــــــــوز......

 

یعنی قراره دلتنگی هم یه سهم همیشگی مادرانه باشه؟!!

 

اما انصافا این یکی که قراره پیش بیاد از همه شون سخت تره. هنوز فقط در حد تصمیمه که از شیر بگیرمت اما چند روزه که همش بغض دارم...

 

نمیدونم چجوری با دلتنگی برای ندیدن چال گونه ت وقتی داری شیر میخوری کنار بیام...

نمیدونم چجوری با دلتنگی برای نشتیدن صدای قورت قورت دهنت کنار بیام...

نمیدونم چجوری با دلتنگی برای اداهایی که موقع شیر خوردن در میاری کنار بیام...

 

دریا باز هم همینقدر نزدیک بیای بغلم ها! از وقتی مادر شدم خیلی کم طاقت شدم ها! هوامو داشته باشی ها! به قول خاله هدی انگار تو باید منو از شیر دادن بگیری!

 

اشکام نمیذارن خوب مانیتورو ببینم............................................................

خدایا کمکم کن...................................................

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

هدی مامان مبین
2 اردیبهشت 92 16:15
و اشکای منم.... دلتنگی سهم بزرگی از دنیای مادرانگی است... دریا..باز هم همینقدر نزدیک بیای بغلم هاااا
مونایی
2 اردیبهشت 92 18:59
من هم نمی دونم چجـــــــوری قرار کنار بیام ...

خدا بهمون کمک کنه

افسان
3 اردیبهشت 92 14:59
مبارک باشه دریا جوونم...
مامان ساره
7 اردیبهشت 92 10:21
خيالت راحت هانيه،
بيشتر و محكمتر از قبل مياد بغلت.
پارسا كه روزي هزار تا مياد بوسم ميكنه و يه عالمه بغل بازي و عشق و حال. خداييش بيشتر از قبل مي چسبه. وقتي سرشو ميذاره رو سينه م و يه نگاه بزرگونه ميكنه و هيچي نميگه، كيف مي كنم از اينكه اين همه مرد شده!
سخت نگير به خودت.
دلخوشي ها كم نيست...
ايشالا به جفتتون بسياااااااار راحت ميگذره

ممنون از دلداریت ایشالا

الهه مامان گلسا
8 اردیبهشت 92 23:48
هاله جونم بیا بغلم ولی می گذره و لذت بعدشم می بری
مامان آراز
14 اردیبهشت 92 0:40
منم هیچ فکر نمیکردم صدای آروغ بعد شیر انقد شنیدنی باشه-ولی آی حالمیکردم باهاش زود یا دیر باید از شیر بگیریمشون -میدونم سخته خیییییییلی سخته منم اشکم گرفت
صدف
16 اردیبهشت 92 14:37
من این دوره رو ندارم ولی احساستون رو درک میکنم ، و با خوندن هر خط اشکام سرازیر میشه
(راستی هانی قشنگ مینویسی ، دوست دارم نوشته هات رو)

مادر باشی کافیه برای درک کردن این حس های مشترک
ممنون که همراه هستی

مامان مریم
6 خرداد 92 15:59
خیلی از نوشته هاتون لذت بردم...خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم...


ممنون خوشحال میشم