دلتنگی...
هنوز سنگینی دلتنگی های قبلی رو روی دلم حس می کنم که باید با یه دلتنگی دیگه روبرو بشم...
هنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوز دلم تنگه برای تکون خوردن های ناگهانیت وقتی توی شکمم بودی. اواین بار که تکون خوردنت رو حس کردم کاملا یادمه چقدر شیرین بود... سر کلاس بودم برای اولین بار معنی «به پهنای صورت لبخند زدن!» رو فهمیدم!! دیگه خودت میدونی که تا آخر اون کلاس هیچی متوجه نشدم جز حضور تو...
هنـــــــــــــــــــــــــــــــــــوز دلم تنگه برای اولین خنده هات که خیلی هم کم اتفاق می افتاد! ناشیانه و کج و کوله اما برای من شیرین ترین لبخند دنیا بود...
هنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوز دلم تنگه برای صدای آروغ زدنت بعد که سیر میشد از شیر خوردن و من چقدر خیالم راحت میشد با این صدا! یعنی سیر شدی! هیچوقت فکر نمیکردم همچین صدایی برام لذت بخش بشه!
هنـــــــــــــــــــــــــــــــوز......
یعنی قراره دلتنگی هم یه سهم همیشگی مادرانه باشه؟!!
اما انصافا این یکی که قراره پیش بیاد از همه شون سخت تره. هنوز فقط در حد تصمیمه که از شیر بگیرمت اما چند روزه که همش بغض دارم...
نمیدونم چجوری با دلتنگی برای ندیدن چال گونه ت وقتی داری شیر میخوری کنار بیام...
نمیدونم چجوری با دلتنگی برای نشتیدن صدای قورت قورت دهنت کنار بیام...
نمیدونم چجوری با دلتنگی برای اداهایی که موقع شیر خوردن در میاری کنار بیام...
دریا باز هم همینقدر نزدیک بیای بغلم ها! از وقتی مادر شدم خیلی کم طاقت شدم ها! هوامو داشته باشی ها! به قول خاله هدی انگار تو باید منو از شیر دادن بگیری!
اشکام نمیذارن خوب مانیتورو ببینم............................................................
خدایا کمکم کن...................................................


دلتنگی...
